کتاب ملت عشق چیست؟

رمان ملت عشق در واقع تشکیل شده از 2 رمان که در رمان اول داستان عشق مولانا و شمس در قرن هفتم هجری روایت میشود و در رمان دوم، داستان نویسنده این کتاب عزیز زاهارا را در روزگار خودمان می بینیم.

روایت اول: زندگی اللا

زندگی اللا روبینشتاین از وقتی که خودش را شناخته بود مثل برکه ای راکد بود. داشت به 40 سالگی نزدیک میشد.

سالها بود عادتها، نیازها و سلیقه هایش تغییر نکرده بود و روزها روی خط مستقیم پیش میرفتند.

شوهرش دندانپزشک مشهوری بود اما پیوندشان خیلی عمیق نبود اما او اولویت های دیگری مانند خانواده را مهمتر میدانست.

تمام زندگی اللا خلاصه شده بود در راحتی شوهر و بچه هایش. نه علمش را داشت و نه تجربه اش را تا به تنهایی سرنوشتش را تغییر دهد.

او هیچکاه نمی توانست خطر کند و همیشه محتاط بود. حتی برای عوض کردن مارک قهوه اش باید مدتها فکر میکرد. اما هیچکس نمیداند چرا پس از بیست سال زندگی آزگار یک روز صبح از دادگاه تقاضای طلاق کرد و خودش را از شر زندگی متاهلی آزاد کرد و تک و تنها به سفری رفت با پایانی نامعلوم…

اما حتما دلیلی داشت. عشق!!

اللا به شکل غیر منتظره ای عاشق مردی شد که هیچ نقطه مشترکی باهم نداشتند.

در سال 2008 اللا در یک انتشاراتی مشغول به کار شد و کتابی از زاهارا نویسنده کتاب ملت عشق برای ویراستاری بدستش رسید.

در واقع زندگی اللا از این نقطه شروع به تغییر کرد. او جملاتی را در کتاب خواند که در سر جایش میخکوب شد: چنان که مولانا به ما یادآوری کرده، روزی میرسد که عشق به چابکی گریبان همه را می گیرد.

ما زبان را ننگریم و قال را / ما درون را بنگریم و حال را

موسیا آبدانان دیگرند / سوخته جان و روانان دیگرند

ملت عشق از همه دین ها جداست / عاشقان را ملت و مذهب خداست

روایت دوم: داستان شمس و مولانا

در بخش دوم رمان ملت عشق، نویسده گریزی به قرن هفتم هجری و زمانی که شمس و مولانا به یکدیگر میرسند، داستان رسیدن دو دریا به هم را روایت می کند.

داستان رویارویی شمس و مولانا از یک خواب شکل می گیرد. در قرن 13 میلادی درست هنگامی که ترکیه امروزی درگیر جنگ و کشمکش برای قدرت بود، مردی به نام مولانا به دنیا آمد.

سالها به درس و تحصیل پرداخت و عارفی نامی در ترکیه شد. اما زندگی او از زمانی تغییر کرد که با شمس تبریزی آشنا شد، گویی دو دریا به یکدیگر رسیده اند.

مولانا در خواب خود را می بیند که در سرزمینی ناشناخته و در شهری دور بدنبال کسی میگردد.

سپس خود را در خانه حیاطش در قونیه میبیند که بر روی درخت توت، پیله ای از کرم ابریشم در انتظار پروانه شدن است. همچنین خود را در کنار چاه آبی به حالت پریشان و گریان می بیند.

او این خواب عجیب را برای شیخ برهان الدین روایت میکند اما شیخ هرچه می یابد، معنای خواب را نمی فهمد تا اینکه روزی از شیخ بابا یک دستمال ابریشمی را هدیه دریافت می کند.

او داستان خواب مولانا را به شیخ بابا روایت میکند.

در این حال شیخ بابا در میابد که شمس تبریزی که در خانقاه اوست، از فراق همزاد خود میسوزد، همان کسی که مولانا از فراقش میسوزد.

همچنین درک میکند که مولانا با رفتنش به سوی شمس، به استقبال مرگ میرود. بالاخره شیخ بابا راضی میشود شمس را به قونیه برای دیدار با مولانا بفرستد.

شمس و مولانا مدتها با یکدیگر به یادگیری عرفان میپردازند تا اینکه خون هواداران مولانا به جوش می آید و آن داستان مرگ شمس پیش می آِید. در قسمت هایی از کتاب از زبان شمس می خوانیم:

انسان به مانند کتابی مبین می ماند که منتظر خوانده شدن است. هر کدام از ما در اصل کتابی هستیم که راه میرود و نفس می کشد.

کافیست تا جوهره مان را بشناسیم. فاحشه باشی یا باکره، افتاده باشی یا عاصی، فرقی نمی کند.

آرزوی یافتن خدا در قلب ما نهفته است. از لحظه ای که به دنیا می آییم گوهر درونمان را حمل می کنیم.

کتاب ملت عشق در 5 فصل زیر گردآوری شده است:

فصل اول: خاک: عمق و آرامش
فصل دوم: آب: تغییر و جریان یافتن
فصل سوم: باد: رفتن یا کوچ کردن
فصل چهارم: آتش: گرما و نابودی
فصل پنجم: خلاء: تاثیر نبود چیزها

خلاصه کتاب ملت عشق (داستان عشق مولانا)

داستان کتاب با مشکلات خانوادگی اللا شروع میشود.

نویسنده صحنه شام خانوادگی ر ابه تصویر میکشد که اللا با نامزدی دخترش مخالفت میکند زیرا باور دارد او بسیار جوان است.

اللا اعتقاد دارد چیزهایی مهمتر از عشق در زندگی وجود دارد که باید تجربه کرد و عشق احساسی زودگذر است.

اما ژانت دختر او با نهیب به او یادآور میشود چون خودت عشق را تجربه نکردی، منکر آن میشوی؟ همین اتفاق همزمان میشود با ویرایش یک کتاب جدید توسط اللا که زندگی او را به کلی دگرگون میکند.

اللا از خداوند میخواهد یا عشق را به آن نشان دهد یا او را بی  احساس کند.

در چنین شرایطی بخشی از کتاب عزیزی زاهارا را میخواند و عاشق این مرد میشود و خانواده خود را رها می کند و راهی سفر میشود تا زاهارا را ببیند.

او داستان متحول شدن مولانا پس از دیدار شمس را با داستان زندگی خود یکسان میبیند و زاهارا را شمس زندگی خود میداند.

در مقدمه این کتاب داستان سفر زندگی خانم اللا روبینشتاین را می خوانید که چگونه از زندگی راکد و بی روح، به معنای زندگی دست یافت.

سنگی را به رودخانه ای بیندازید، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می شکافد و کمی موج بر میدارد.

صدای نامحسوس تاپ می آید که آنهم در هیاهوی رودخانه گم میشود. اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی، تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق تر خواهد شد.

ابتدا حلقه ای پیدا میشود و سپس حلقه ای دیگر باز میشوند. سنگی کوچک در چشم بهم زدنی چه ها که نمیکند… رودخانه به بی نظمی و جوش و خروش عادت دارد و دنبال بهانه ای برای خروشیدن می گردد.

اما برکه برای موج برداشتنی چنین ناگهانی آماده نیست. یک سنگ کافی است برای زیر و رو کردنش و برکه پس از برخورد با سنگ نمی تواند مثل سابق بماند.

جملات ناب کتاب ملت عشق

قانون عشق

قانون اول:

کلماتی که برای توصیف خداود به کار میبریم، همچون آیینه ای است که خود را در آن میبینیم.

هنگامی که نام خدا را میشونی، اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت برسد، بدین معنی است که تو در ترس و شرم به سر میبری.

اما اگر به محض شنیدن نام خدا، عشق و مهربانی به یادت بیاید بدین معناست که این صفات هم در درون تو وجود دارد.

قانون دوم:

قرآن را میتوان در 4 سطح خواند. سطح اول معنای ظاهری است. بعدی معنای باطنی است. سومی بطن بطن است و سطح چهارم چنان عمیق است که در وصف نمی گنجد.

قانون سوم:

پیمودن راه حق کار دل است نه کار عقل. راهنمایت همیشه دلت باشد نه سری که بالای شانه هایت است. از کسانی باش که به نفس خود آگاهند، نه از کسانی که نفس خود را نادیده می گیرند.

قانون چهارم:

صفات خدا را می توانی در هر ذره کائنات ببینی. چون او نه در مسجد و کلیسا و صومعه بلکه در همه جا هست.

همانطوری که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد و و کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد.

قانون پنجم:

کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است و ترسان و لرزان گام بر میدارد.

با خودش میگوید: مراقب باش آسیب نبینی. اما مگر عشق اینطور است؟ او مگوید خود را رها کن، بگذار برود. عقل به آسانی خراب نمیشود اما عشف خودش را ویران میکند.

گنج ها و خزانه ها هم در دل ویرانه ها یافت میشود پس هر چه هست، در دل خراب است.

قانون ششم:

اکثر درگیری ها و دشمنی ها در این دنیا از زبان منشاء میگیرد. تو خودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده زیرا در دیار عشق، زبان حکم نمی راند. عشق بی زبان است.

قانون هفتم:

در زندگانی اگر تنها و در گوشه ای منزوی بمانی، نمیتوانی حقیقت را کشف کنی، فقط در آینه انسانی دیگر است که میتوانی خودت را کامل ببینی.

قانون هشتم:

هیچگاه ناامید نشو و این را بدان اگر همه درها به روی تو بسته شوند، او کوره راهی مخفی که از چشم همه پنهان مانده را به روی تو خواهد گشود.

حتی اگر اکنون قادر به دیدن آن نباشی، بدان که در پس گذرگاههای دشوار، باغ های بهشتی بهشتی قرار دارد.

بنابراین اکنون شکر کن زیرا پس از رسیدن به خواسته ها شکر کردن آسان است. صوفی و مومن کسی است که حتی وقتی به خواسته اش نرسید هم شکر گذار باشد.

قانون نهم:

به هر سو که میخواهی برو اما هر سفری را که آغاز میکنی، سیاحتی به درون بدان. آنکس که به درون خود سفر می کند، سرانجام ارض را طی میکند.

قانون دهم:

صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست بلکه به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است.

به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقان خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام میکشند و هضم می کنند. این را بدان زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل تبدیل شود.

قانون یازدهم:

قابله میداند که زایمان بی درد نمیشود و برای آنکه تویی تازه و نو ظهور کند، باید برای تحمل سختی ها و دردها آماده باشی.

قانون دوازدهم:

عشق سفر است. مسافر این سفر چه بخواهد و چه نخواهد، از سر تا پا عوض میشود و کسی نیست که رهرو این سفر باشد و تغییر نکند.

قانون سیزدهم:

بجای مقاومت در برابر تغییراتی که خداوند برایت مقدر ساخته، تسلیم شو و بگذار زندگی با تو جریان یابد نه بی تو… نگران این نباش که زندگیت زیر و رو شود.

از کجا معلوم زیر زندگیت بهتر از رویش نباشد.

قانون چهاردهم:

در این دنیای بزرگ، بیش از ستاره های آسمان، مرشد نما و شیخ نما است. حقیقت آن است که تو را به دیدن درون خودت و زیبایی باطنت رهنمون کند نه آنکه به مرید پروری مشغول شود.

قانون پانزدهم:

این را بدان خداوند در هر لحظه در حال کامل کردن ماست. چه از درون و چه از برون.

هر کدام از ما اثر هنری ناتمامی است که با هر حادثه ای که تجربه میکنیم و هر مخاطره ای که پشت سر میگذاریم، برای رفع نقصمان طرح ریزی شده است.

خداوند به کمبودهایمان جداگانه می پردازد زیرا اثری که انسان نام دارد، در پی کمال است.

قانون شانزدهم:

آلودگی اصلی نه در بیرون بلکه در درون و دل است. لکه ظاهری هر قدر هم بد به نظر بیاید، با شستن پاک میشود اما تنها کثافتی که با شستن پاک نمیشود حسد و خباثت است که قلب را مثل پیله در میان میگیرد.

قانون هفدهم:

خداوند بی نقص است. او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی.

فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، میتواند بشناسد.

پس تا دیگری را حقیقتا در آغوش خود نگرفتی، تا آفریده را بخاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی و نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.

قانون هجدهم:

اگر چشم انتظار احترام و محبت دیگرانی، در ابتدا اینها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست داشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش نداشته باشند.

خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم شود، ناامید نشو چون بزودی خارها گل میشوند.

قانون نوزدهم:

تمام کائنات با همه لایه ها و بغرنج هایش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است در درون ما.

پس در درون خودت به دنبال شیطان بگرد و فراموش نکن هرکس نفسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است.

قانون بیستم:

فکر کردن به پایان راه کار بیهوده ای است. وظیفه تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که بر میداری و در ادامه اش خود به خود می آید.

قانون بیست و یکم:

به هریک از ما صفاتی جداگانه عطا شده است. اگر خدا میخواست همه ما همانند هم باشیم، بدون شک همه را مثل هم می آفرید. پس به نظر و عقاید دیگران احترام بگذاریم.

قانون بیست و دوم:

کسی که عاشق خدا باشد اگر وارد میخانه هم بشود، آنجا را نمازخانه میبیند. آدم دائم الخمر هم اگر وارد نمازخانه شود هم مانند میخانه میبیند.

در این دنیا هر کاری که بکنیم، مهم نیتمان است نه صورتمان.

قانون بیست و سوم:

زندگی همانند اسباب بازی پر زرق و برقی است که به ما امانت رسیده است. بعضی ها اسباب بازی را آنقدر جدی میگیرند که بخاطرش می گریند و پریشان میشوند.

بعضی ها هم همین که اسباب بازی را به دست می گیرند، کمی با آن بازی می کنند و بعدش آنرا میشکنند و دور می اندازند. از زیاده روی پرهیز کنید و راه میانه را برگزینید.

قانون بیست و چهارم:

حالا که انسان اشرف مخلوقات است باید در هر گام بخاطر داشته باشد که خلیفه خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته این مقام باشد.

انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد و حتی به اسارت برود، باید مانند خلیفه ای سرافراز و چشم و دل سیر رفتار کند.

قانون بیست و پنجم:

فقط در آینده بدنبال بهشت و جهنم نباشید. هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشم داشت و حساب و کتاب دوست داشته باشیم، در حقیقت درون بهشتیم.

هرگاه با یکی منازعه کنیم و به حسد و نفرت آلوده شویم، با سر به درون جهنم افتاده ایم.

قانون بیست و ششم:

کائنات وجودی واحد است و همه با نخی نامرئی به هم وصل شده اند. مبادا آه کسی را برآوری، مبادا ضعیفی را بیازاری.

فراموش نکن اندوه آدمها در آن سر دنیا ممکن است همه را اندوهگین و شادی یک نفر همه را شادمان کند.

قانون بیست و هفتم:

انسان هرگاه عیب و نقص ها و هوس ها و اشتیاق هایش را شناخت و قصد کرد اصلاحش کند، آن زمان به سفر درونی میرود.

از آن به بعد چشمانش نه به بیرون بلکه به درون خودش می چرخد. بدین ترتیب گام به گام به منزل بعدی نزدیک میشود.

این منزل از جهتی درست برخلاف منزل پیشین است. در این منزل فرد بجای اینکه مدام دیگران را مقصر بداند، تقصیر ر ا در وجود خودش میابد و خودش ر امی کاود.

قانون بیست و هشتم:

عمری که بدون عشق بگذرد، بیهوده گذشته است. نپرس که باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی، از تفاوت ها تفاوت می زاید.

حال اینکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا در میانش هستی و در آتشش. یا بیرونش هستی و در حسرتش…

قانون بیت و نهم:

گذشته مانند مهی است که روی ذهنمان را پوشانده و آینده نیز پس پرده خیال است. نه آینده مان مشخص است و نه گذشته مان را میتوانیم عوض کنیم.

صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در میابد.

قانون سی ام:

تقدیر بدان معنا نیست که زندگیمان از پیش تعیین شده است. بنابراین اگر انسانی گردن خم کند و بگوید این تقدیرم بوده، نشانه جهالت است.

تقدیر همه راه نیست، فقط تا سر دوراهی هاست. گذرگاه مشخص است اما انتخاب گردش ها و راههای فرعی در دست مسافر است. پس نه برای زندگی ات حاکمی و نه محکوم آن.

قانون سی و یکم:

مومن واقعی کسی است که اگر دیگران سرزنشش کنند و عیبش را بگویند، دهانش را بسته نگه دارد و درباره کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند.

صوفی عیب را نمی بیند بلکه آنرا می پوشاند.

قانون سی و دوم:

ساعتی دقیقتر از ساعت خدا نیست. آنقدر دقیق است که در سایه اش همه چیز سر موقع اش اتفاق می افتد.

برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست و یک زمان مردن.

قانون سی و سوم:

از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی دامی برایت بگسترانند، خدا هم برای آنان دام میگستراند. چاه کن اول خودش ته چاه است.

قانون سی و چهارم:

تسلیم شدن در برابر حق نه نشانه ضعف است و نه انفعال.

چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حد اعلی. انسان تسلیم شده، سرگردانی در میان موجها و گردابها را رها می کند و در سرزمینی امن زندگی می کند.

قانون سی و پنجم:

در زندگی فقط با تضادهاست که می توانیم پیش برویم. مومن با منکر درونش آشنا شود و ملحد با مومن درونش.

شخص تا هنگامی که به مرتبه انسان کامل برسد، پله پله پیش میرود و فقط تا حدی که تضادها را پذیرفته، بالغ میشود.

قانون سی و ششم:

برای نزدیک شدن به حق باید قلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا می گیرد .

بعضی ها حادثه ای را پشت سر میگذارند و بعضی ها مرضی کشنده. بعضی ها درد فراق می کشند و بعضی ها دردی بزرگ از دست دادن مال دنیا… اگر حکمت این بلا ها را درک کنیم، نرم میشویم.

قانون سی و هفتم:

در این دنیا که همه می کوشند چیزی شوند، تو هیچ شو. مقصد فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد.

همانطور که در گلدان نه شکل ظاهر بلکه خلاء درون مهم است. در انسان نیز نه ظن منیت بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.

قانون سی و هشتم:

برای عوض کردن زندگیمان هیچگاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم هرگونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم بازهم نو شدن ممکن است.

حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبل باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد.

کتاب هایتان را در دیدیدکالا جستجو کنید.دیدیدکالا بهترین همراه همیشگی شماست.