خلاصه کتاب شازده کوچولو

شازده کوچولو کتاب که توسط نویسنده ی فرانسوی، یعنی آنتوان دو سنت اگزوپری نوشته شده، تاکنون به بیش‌از ۳۰۰ زبان و گویش مختلف در جهان ترجمه شده است.

درکل بیش‌از ۲۰۰ میلیون نسخه از آن به‌فروش رسیده است.

شازده کوچولو نکات اخلاقی و مهم زندگی را در چارچوبی ساده و دوست‌داشتنی بیان می‌کند.

اگر تاکنون این کتاب فوق‌العاده را  نخوانده اید ، در ادامه می‌توانید

گزیده کتاب شازده کوچولو را مطالعه کنید.

داستان شازده کوچولو با سقوط یک هواپیما به‌خلبانی فردی بی‌نام در صحرای ساهارا آفریقا آغاز می‌شود.

سانحه

این سانحه باعث می‌شود تا هواپیما صدمه‌ی بدی ببیند تا راوی

داستان شازده کوچولو تنها مقدار کمی آب و غذا برای روزهای آینده داشته باشد.

در همین حین که خلبان به دردسری که در آن گرفتار شده، می‌اندیشد،

شازده کوچولو وارد داستان می‌شود.

پسرکی کوچک‌اندام با موهایی طلایی که از راوی داستان تقاضا

می‌کند تا نقش یک گوسفند را روی کاغذ برایش بکشد.

این اتفاق درنهایت دوستی آن‌ها را رقم می‌زند.

طولی نمی‌کشد که خلبان درباره‌ی شازده کوچولو اطلاعاتی به‌دست

می‌آورد. او درمی‌یابد که پسرکِ مو طلایی از سیاره‌ای کوچک به زمین

آمده که B-612 نام دارد.

شازده کوچولو داستان زندگی‌اش را برای خلبان تعریف می‌کند.

او می‌گوید که در سیارک کوچکش تنها زندگی می‌کرده و مدام درحال

کندن گیاهان بوده است تا سیارکش را نجات دهد که ناگهان گل سرخی شبیه به انسان در آنجا می‌روید.

شازده کوچولو عاشق گل می‌شود؛ اما وقتی که او روزی متوجه

دروغ‌گویی و فریبندگی گلِ سرخ شد، دیگر نتوانست به آن اعتماد کند؛ از‌این‌رو تصمیم به ترک سیاره‌اش گرفت.

باوجوداینکه شازده کوچولو تمام عمر خود را به‌تنهایی گذرانده بود،

تصمیم می‌گیرد تا به سیاره‌های دیگر سر بزند تا شاید باقی عمر را در تنهایی سپری نکند.

شازده کوچولو به هفت سیاره مسافرت می‌کند کهدرهرکدام از آن‌ها، مردمی با خلق‌و‌خوی عجیب و منحصر‌به‌خودشان را یافت می‌کند:

در اولین سیارک، پادشاهی تنها زندگی می‌کند و کسی وجود ندارد تا

رعیت او باشد. پادشاه از شازده کوچولو درخواست می‌کند تا رعیت او شود در دومین سیارک، مرد متکبر و خودشیفته‌ای وجود دارد که از

شازده کوچولو می‌خواهد که مدام او را ستایش کند و برایش چاپلوسی کند در سومین سیارک، مردی وجود دارد که همیشه مست و

دائم‌الخمر است. او مدام می‌نوشد تا فراموش کند که نوشیده است

در سیارک چهارم تاجری مال‌پرست زندگی می‌کند که همیشه در‌حال

شمارش همه‌چیز است. او در مورد هرچیزی حتی ستاره‌ها تملک

به‌خرج می‌داد و خود را صاحب همه‌چیز می‌دانست

سیارک پنجم محل زندگی فانوس‌بانی‌ بود که خود را موفظف

می‌دانست هر شب فانوسی را روشن، و صبح روز بعد آن را خاموش کند.

سیارک این فانوس‌بان بسیار کوچک بود و فاصله‌ی شب تا صبح در آن‌جا تنها یک دقیقه بود.

سیارک ششم

در سیارک ششم، یک جغرا‌فی‌دان زندگی می‌کرد که از سیارک خود

هیچ‌چیزی نمی‌دانست اما مدام در حال ثبت اطلاعات از سیارک‌های دیگر در دفترش بود.

او از شازده کوچولو خواست تا درباره‌ی سیارک‌اش برایش توضیح دهد تا آن‌ را ثبت کند.

شازده کوچولو همه‌چیز را توضیح داد ولی جغرافی‌دان گل سرخ را

ثبت نکرد زیرا معتقد بود گل‌ها فانی و کم‌عمر هستند و نیازی به ثبت‌شدن ندارند.

ملاقات با جغرافی‌دان در ششمین سیاره، آموزه‌های بسیاری را برای او به‌همراه داشت.

نخست آنکه شازده کوچولو درباره‌ی عمر زودگذر گل‌ها دانست؛ موضوعی که او را به‌خاطر ترک‌کردنِ آن گل رز در سیاره‌اش سخت غمگین کرد.

نکته‌ی دوم و مهم‌تر، پیشنهاد جغرافی‌دان دررابطه‌با سفر به سیاره‌ی زمین بود.

او به این شاهزاده‌ی کوچک توصیه کرد تا برای دیدن افراد بیشتر، خود را به زمین برساند تا اینگونه شاهد شکل‌گیری داستان شازده کوچولو باشیم.

شازده کوچولو به زمین سفر می‌کند و در بیابانی در آفریقا به‌زمین می‌نشیند.

سفر به زمین

در ابتدای سفرش به زمین، با یک مار روبه‌رو می‌شود. مار به شازده کوچولو توصیه می‌کند که انسان‌ها او را تنها‌تر می‌کنند و به شازده کوچولو قول داد هرگاه بخواهد به سیارک‌اش بازگردد، به او کمک خواهد کرد.

شازده کوچولو باز هم رفت تا به گلی با سه گل‌برگ رسید. شازده کوچولو از گل سراغ آدم‌ها را گرفت.

اما گل در جواب گفت که آدم‌ها ریشه ندارند، معلوم نیست کجا می‌توان آن‌ها را پیدا کرد.

شازده کوچولو باز‌ هم رفت تا به یک کوه رسید.

با صدایی بلند سلام کرد تا شاید کسی صدای او را در دوردست‌ها بشنود؛ اما تنها چیزی که شنید انعکاس صدای خودش بود.

شازده کوچولو با خودش فکرد کرد که زمین جای عجیبی‌ست، آدم‌ها هرچه که می‌شنوند را تکرار می‌کنند.

او در ادامه‌ی مسیر به یک باغ پر از گل می‌رسد و میفهمد که گلش به او دروغ گفته بود که تنها گل در جهان است.

شازده کوچولو باز هم رفت تا به یک روباه رسید. شازده کوچولو از گلش برای روباه گفت و روباه به او کمک کرد تا دلخوری‌هایش رفع شود و باز هم به گلش عشق بورزد.

روباه که اکنون دوستِ شازده کوچولو شده بود، آموزه‌های مهمی داد؛ ازجمله اینکه مهمترین چیزها در زندگی را با دیده‌ی دل می‌توان دید.

پسرک موطلایی

پسرک موطلایی فرازمینی خیلی زود در می‌یابد که اگرچه گلی که او به آن عشق می‌ورزیده، تنها گل جهان نبوده؛ اما عشقی که او به گل داشته، آن را برایش از سایر گل‌ها متمایز می‌کرده است.

سرانجام شازده کوچولو به خلبان می‌رسد. هشت روز با او در بیابان می‌ماند و سپس پیش مار می‌رود تا او را به سیارک خودش و پیش گل‌اش بازگرداند.

درطولِ این هشت روز، راوی داستان که همان خلبان سقوط‌کرده است، مفاهیم عمیقی را درباره‌ی زندگی با شازده کوچولو مرور می‌کند.

درابتدا به پیشنهاد شازده کوچولو، این‌دو برای یافتن چاه آب به راه می‌افتند.

آب به‌همان‌اندازه‌ای که بدنشان را تغذیه می‌کند، قلب‌شان را نیز تغذیه می‌کند.

آن‌ها لحظات شادی را بایکدیگر تجربه می‌کنند و به این باور می‌رسند که اغلب مردم اهمیت حقیقی زندگی را هرگز درک نمی‌کنند.

آن‌ها پس صحبت‌های فراوان، بالأخره تصمیم به ترک بیابان می‌گیرند. خلبان شروع به تعمیرِ هواپیمایش می‌کند و شازده کوچولو به محلی می‌رود که با سفینه‌اش در آن‌جا فرود آمده است.

با‌این‌حال، ماری که پیش‌تر قول یاری‌رسانی به شازده کوچولو برای برگشت به سیاره‌اش را داده بود، با پنهان‌شدن در زیر شن‌ها توانست پسرک موطلایی را نیش بزند.

پس‌از اینکه خلبان در روز بعدی نتوانست جسد شازده کوچولو را پیدا کند، ازاینکه احتمالا او جان سالم به‌در برده باشد و به سیارکش برگشته باشد، خوشحال شد.

وقتی او به آسمان شب می‌نگریست، ستارگان پرنوری را مشاهده می‌کرد که احتمالا در یکی‌از آن‌ها صدای خنده‌ی دوست فرازمینی‌اش طنین‌انداز است.

پایان داستان باز است و نویسنده از خوانندگان کتاب می‌خواهد که با نگاهی به آسمانِ شب، از خود این را بپرسند که آیا شازده کوچولو به سیاره‌اش بازگشته یا نه.

نتیجه گیری از داستان شازده کوچولو

برای نتیجه گیری از داستان شازده کوچولو بیش‌از هرچیز دیگر باید به شخصیت‌هایی که در داستان حضور داشتند، اشاره کرد.

هرکدام از این شخصیت‌ها و موقعیت‌ها، نماد چیزی در زندگی واقعی هستند.

معنای نمادهای خلاصه رمان شازده کوچولو

ستاره‌ها

ستاره ها نماد تنهایی خلبان بودند. ستاره‌ها به این مفهوم اشاره می‌کردند که حضور برخی افراد در زندگی می‌تواند برخی مفاهیمی که پیش‌تر ساده می‌انگاشتیم، به نمادی روح‌بخش تبدیل سازند.

خلبان که پیش‌تر از ستارگان برای جهت‌یابی استفاده می‌کرد، حال که هربار به آن‌ها نگاه می‌کند، ناخودآگاه به‌یاد شازده کوچولو و تنهایی خودش بدون حضور او می‌افتد

بیابان

بیابان نماد شکل‌پذیری باورهای انسان است. بیابان بی‌آب و علف که درابتدا بسیار سخت و طاقت‌فرسا به‌نظر می‌رسد، به‌مرور زمان با تبادل اندیشه‌ها و تجارب شازده کوچولو و خلبان، به مکانی برای یادگیری و خوشی تبدیل می‌شود

آب

آب نماد روح است. خلبان که درابتدا با کمبود آب روبه‌رو بود، با پیداکردن باری دیگر به ادامه‌ی حیات امید پیدا می‌کند و لحظات خوشی را تجربه می‌کند

مار

مار نماد مرگ است. مار مفهوم مرگ ناگهانی را تداعی می‌کند. درواقع کتاب با این شخصیت درصدد این بود تا نشان دهد که اگر از زندگی‌کردن لذت نبریم.

چه خوب و چه بد ناگهان مرگ به‌سراغمان خواهد آمد؛ آن‌هم زمانی که انتظار نداریم